حالا نه اینکه دلم بخواهد رفیقهای زیادی داشته باشم، فقط خواستم بپرسم دستکم آن قبلیها چرا نیستند. این چند وقت چرا خبری ازشان نیست. یکهو بیخبر میروند، بعد آدم میماند و دل تنگش. نمیشود هم بهشان پیام داد؛ دیدهاید که ...احساس است دیگر، چه میشود کرد. مثلا استرس آن دوستی را میگیری که کنکور داشت و کلی باهاش حرف زده بودی و راهنماییاش هم کرده بودی، و حالا خبر نداری نتیجه تلاشش چه شد. نمیدانی به خواستهاش رسید و دانشگاهی در همین تهران قبول شد یا نه. حالش چطور است اصلا؟ حالش چندان خوب نبود آن رو
برچسب:
نویسنده: رها کاظمیان
از بچگی، از نوجوانی، خیلی اخلاقگرا بودم (که البته آنطور که فکر میکردم هم سراسر خوبی نیست)، و مدام مراقب حرکتها و رفتارهایم بودم؛ در همهحال، چه پیش خانواده، چه در جمع، چه تنها در کوچه و خیابان، سعی میکردم مودب باشم....حالا در خلوت خودم، وقتی با دوستهای خودم -بهویژه آنها که باهاشان مدتهاست ارتباطی ندارم- حرف میزنم (بله، من چنین چیزی را تصور میکنم)، ازشان میپرسم که دختر/پسر مگر من بهت بدی کرده بودم که از من میترسی؟ مگر من گولت زدم، بهت دروغ گفتم، بهت توهین کردم، ازت سوءاستفاده کردم، ب
برچسب:
نویسنده: رها کاظمیان
دکتر پرسید که چرا به دوستدختر وبلاگیات نگفتی شوهر نکند، گفتم حالا از کجا میدانی نگفتم. بعد ساکت شد و بر و بر نگاهم کرد. گفتم اصلا شما از کجا خبر داری من وبلاگ دارم، که گفت من مخاطب خاموشتم. گفتم ای بخت سیاه، مخاطبهام...دکتر گفت این پستت دارد طولانی میشود، گفتم تقصیر شماست. اینکه دارم با این پیامها حرف میزنم هم تقصیر شماست. شما هیچ به جزئیات توجه نکردید. این کلمههایی که تایپ میشوند بار معنایی دارند. البته راستش را بخواهید من هم به جزئیات توجه نکردم؛ مثلا نمیدانستم کلمهای که نوشته میش
برچسب:
نویسنده: رها کاظمیان
از آنجا که من محمدرضا گلزار نیستم (خوشبختانه) و شما من را نمیشناسید و به قول این خارجیها یو هَو نو آیدیآ که من چه شکلی لباس میپوشم، قبل از رفتن سراغ اژدر، باید اول خوب و کامل توضیح بدهم که من چه سلیقهای دارم و چطور ...اژدر یکی از این شلوارهای گشاد یا همان بَگ که رنگ و طرح چرک دارد میپوشد، با یک تیشرت تقریبا بلند با رنگی شاد، یک کفش کتانی ساده سفید یا روشن، با خطهای آبی یا قرمز. کمی هم جینگول پینگول به خودش میبندد؛ البته در این مورد زیادهروی نمیکند چون خیلی بدش میآید. برای مثال، یک گر
برچسب:
نویسنده: رها کاظمیان
میخواهم اعتراف کنم. جرم و جنایت؟ نه، از این خبرهای هیجانانگیز نیست. من مسیر صاف را رفتم و این راههای مستقیم، شوربختانه شور و هیجانی ندارند. همه رفتند جاده چالوس، من رفتم فیروزکوه. همه یعنی همهی آنهایی که میشناسم. ...من در نوجوانی گیر کردهام. این همان اعترافی است که میخواستم بکنم. میدانید گیر کردن در نوجوانی یعنی چه؟ یک مثال ساده میزنم بعد خودتان تعمیمش بدهید به چیزهای دیگر؛ پسرکی آمده بود عید دیدنی و توی اتاقم پی بازی کردن بود. «عمو فلان بازی را داری، عمو بزن دانلود کن». و اینها را
برچسب:
نویسنده: رها کاظمیان
خلاصهاش اینکه بله، طبق معمول بیدار بودم. میشناسی که من را، ساعت خوابم درست نمیشود. داشتم کار میکردم خیر سرم. میدانی، ما که اینطرفها زندگی میکنیم گوش و هوشمان قوی است، حتی حس شامهمان؛ بو را از صدها کیلومتر آنط...
خبر ندارم آنطرفها دریا دارد یا نه. گفته بودم که جغرافیام خوب نیست، حالا که حتی نمیدانم اصلا کجای این نقشه را باید نگاه کنم؛ غرب یا شرق، بالا یا پایین، دور یا نزدیک. احمد میگفت دور باش اما نزدیک، ولی من میگویم گُه توی آن بودنی که با فاصله باشد. چه فایده آدم دلش جای دیگر
برچسب:
نویسنده: رها کاظمیان

دکتر پرسید «چرا همهی دردهایت سوزشی است؟» نمیدانم کی به این دکترها مدرک میدهد.
روزنوشت
برچسب:
نویسنده: رها کاظمیان
شما که در جریانی، من خیلی به کلمهها فکر میکنم؛ الان درگیر این سوال شدم که این «نکردی» از کجا آمده؟ همه هم به زبان میآورند و کسی موقع گفتنش لبش را گاز نمیگیرد. یعنی میخواهم بپرسم که به نظر شما هم زشت است یا من ذهن من...دروغ چرا، این روزها مدام به یادتان میافتم؛ یعنی به شکل ناراحتکننده و غمانگیزی هر چه در اطرافم میبینم شما به ذهنم میآیید. برای مثال، دیوارهای نازک یادآور شما هستند، چون میگفتید آرام صحبت کنم چون دیوارهای آنجا نازکاند و صدا میرود آنطرف؛ البته این را یک بار گفتید فقط، و
برچسب:
نویسنده: رها کاظمیان